عیسی با لباس سفید میآید. او میگوید: "من عیسی هستم، متولد شریعت. هالیلویا! امروز، فرزند من، آمدهام تا به تو کمک کنم درک کنی که بزرگترین دستاورد، چه مقدار ارزشی برای بشریت داشته باشد، کمتر از کمترین تلاش در محبت مقدس نیست. زیرا محبت مقدس مرا خوشحال میکند و جهت آن این است که مرا خوشحال کند. هیچ خودخواهی در این دعوت وجود ندارد. پاسخ ایست که آمدهام تا جویم."
"محبت الهی مانند کرم روی دسر است." او به حدی میخندد که من دندانهایش را میبینم. او میداند که من از کرم خوشم میآید. "این باعث میشود روح ببینه چقدر هر عمل محبت مقدس لذیذ و برای مرا پذیراست - یا مانند نعلبکی است که در راه رفتن به بسیاری مکانها و انجام کارهای زیادی برای برادرانش، با میلهای خود از آن بیشتر آرامتر شدهاست تا هر نعل جدید. محبت الهی بدون هیچ تظاهرات بزرگی، اما با پایداری در قدسیت توسط طریق محبت مقدس، سازگار میشود."
"آنگاه روح به من متحد میشود - از من جدا نشدنی است - مرا انتخاب میکند. قلبم آرامگاهی برای مقدسان و شعلهایست که آرزو دارد بشریت را فرو بگیرد. تنها یک راه وجود دارد تا گنج این اتحاد بدست آید. آن طریق محبت مقدس است."